X
تبلیغات
لاله های وحشی

لاله های وحشی

نثر،شعر،زندگی بهتر،عکس

رویش سبز

چگونه از سبز بگویم؟
وقتی زبان قلاب به حرف لام ...تا کام
درناکامی رویای فقر است!
چگونه از خدا بگویم؟
وقتی در کهریزکهای وطن
 برسینه ی دختران تهران سجده میکنند؟
چگونه با تو بگویم؟
کدامین آئین فرمانرواست؟
کفرم مباد که گفتن رواست
دیوان طریقت در مسیر بادابادیست
چگونه از پرواز بگویم؟
زخم شانه هایت رد اسراریست
به نشانی هفت گشوده بال
تا
سر بگشاییم
به بهانه ی عشق!
به بهانه ی سبزشدن
دوباره روئیدنی خواهد رسید
خواهد رسید.....!؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 13:43  توسط مهدی داودی  | 

اسارت

صدا نمی رسد به گوش من چرا؟

زبس که فریاد ظلم کر کرده گوش زمین

صدا،صدای زمزمه ی باران است

که میزند آرام بر تن خسته ی زمین

به هر کجا می نگری زخمی است

که روی قلبی دردمند نقش بسته است

به سرزمینی که در زنجیر و بند است

نگاهی را نظاره کن که مستمند است

به خلق بنگر که مایوس در اسارت است

به اشتیاق ابر که بی اشک می بارد

به مادری که با ضجهه های دردناکش

بر گور فرزند بی گناهش بوسه می زند

به روی خلق خدا چرا تیر می زنند؟

کجاست عدالتی که دم از آن می زنند؟

زمانی که به فرمان زور هست و نیست می شویم!

عدالت کفر می کند و شمشیر می زند…

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 20:26  توسط مهدی داودی  | 

وطن

وطن امروز اسیر دست دو سه تن بی وطن است

انهدام وطن از نکبت این چند تن است

این یکی لاشخور و آن دیگری جغد سیه

این یکی بوته خوار و آن دیگری گورکن است

آن شده پیش نماز چمن دانشگاه

واقعا قصه ی او،قصه ی خر در  چمن است

عطش شیخ اسلام نبازم که چنین

تشنه ی خون جوان و مرد و زن است

سرزمین گل و بلبل به چه روزی افتاد

گل آن وزق است و چمنش لجن است

تا وطن هست به دست دو سه تن تعزیه خوان

همه جا تعزیه ی قتل حسین و حسن است

مملکت از این قوم چه داری امید

که در اندیشه ی پول و شکم خویشتن است

حد شرعی به گل و لاله و نرگس شده است

حاکم شرع که غارتگر دشت و دمن است

داده بودند خبر بت شکنی می آید

بت شکن آمدو دیدیم که او بوته کن است

مذهب مرجع تقلید اگرچه بی وطن است

سجده بر خاک وطن مذهب و آئین من است 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 16:4  توسط مهدی داودی  | 

آزاد مرد

بر دارم و می بارم

سیل چشمانم را پایانی نیست

شنیدم و گفتن و شدم آن چیزی که نبودم

من هست بودم ونیست شدم

خواستم و نذاشتن،میل پروازم بود و بالهایم قیچی شد

با مرگ باورم لحظه ها را کشتم

طوفان وحشت خاطره های تلخ را در قلبم بر جای گذاشت

و خاطره ها آبستن خواب های شوم شدند

کابوس هایی که تمام ذرات وجودم را از هم گسیختن

و روح آشفته مرا آشفته تر کردن!

نه این که کابوس نیست

حقیقت محض است که با آن روبه رو شدم

آری حقیقت محض!...حقیقت مرگ باورها نام گرفت و ثمره اش اشک و آه بود

که محصول حس زندگانی ام شد

بر دارم و می بارم،سیل چشمانم را پایانی نیست؛ایام زهر شد در جام زندگی

در دنیایی که هیتلر زمان،این بار بنام دین هوای پاکش را به آلودگی کشانده...

در کجایش باید سراغی از آزادی گرفت؟

در دنیایی که ترس حاکم بر قلب هاست،آیا کسی هست،هم صدا با دردمندان و ستمدیدگان شود؟

ذهنم منجلاب افکار یاس برانگیزی شده است

و روحم در تنوره آتش نا عدالتی در حال ذوب شدن است

عدالتی که حکم تیر میدهد،عدالتی که کفر می کند و شمشیر می زند

اما من برمی خیزم...با غرور زن و مردهایی که با افتخار به زیر خاک رفتن

برمی خیزم تا شاید برخیزند آنهایی که به خواب رفتند و آنهایی که زیاد رفتن

و یادم باشد...من اگر برخیزم...تو اگر برخیزی...همه برمی خیزند

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 1:28  توسط مهدی داودی  | 

تجربه تلخ

در اوج تباهی!

در میان خرابه های،دلی طوفان زده

با هزاران در بسته

و تجربه های تلخ و بقچه ای از غم

برای قلبی بهانه گیر،که خزان نا امیدی

به تباهی کشانده اش

و چشمانی خسته که بی صبرانه در امتداد جاده ها،

به استقبال مرگ رفته است

تا در سیاهی های دنیا پرستان پلید،به فراموشی سپرده شود

پایانی که پایان ندارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:41  توسط مهدی داودی  | 

اوج

آرامشی که نوشتن به من می دهد،

همانند آبی است که عطش تشنگی را خاموش می سازد،

و من می نویسم تا به اوج برسم!

آنقدر با خودکار آبی خود بر روی سطر دفترم راه می روم،

تا بتوانم خوشبختی را احساس کنم؛

خداوند آرامشی را درون قلم نهان ساخته است که به نامش قسم می خورد،

و من می نویسم...

تا ذهنم،روحم را به پرواز دربیاورد

می نویسم از قلب های شکسته و نا آرام که هنوز هم می طپند!

می نویسم از سرهایی که بر دار شدند،

و غرورهایی که زیر،خروارها خاک شدند

می نویسم از درهای بسته

و کابوس های آدم های خسته

از سیاهی که با آن آمیخته شدم!

آنقدر با قلم بر روی این سطرها راه می روم

تا روحم همانند ذهنم به پرواز درآید

می خواهم جایی قدم بگذارم که بزرگان در آرزویش به سر بردند

می خواهم با همین قلم،

اسمم را در تاریخ به ثبت برسانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:36  توسط مهدی داودی  | 

آرزوهای محال

زمانی که زندگی معنی واقعی خودش را از دست می دهد،

انسان به نیستی می رسد و آرزویی جز مردن در سر نمی پروراند

زیرا که هیچ چیز دیگر به او امید نمی دهد جز مردن!

اما وقتی سایه ی اجل بر در کلبه ی ویرانه اش می افتد

به ناگاه دست طلب بر همه جا دراز می کند،

که امروز نه...

آری امروز سایه ی اجل روح آشفته ی مرا آشفته تر کرد

ذهن پرتلاطم من مدام این جمله را تکرار می کرد،

خدایا چرا امروز؟

و امروز هم گذشت...

اجل برای زمانی اندک با من وداع گفت:

و من باز بدنبال آرزوهای محال در نیستی به سر می برم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:33  توسط مهدی داودی  | 

آهنگ غم

وقتی بارون نمیزنه

غم تو دلا چنگ میزنه

توی دلای آدما

غم داره آهنگ میزنه

وقتی که شبها خالیه

از همه ستاره ها

من به کجا نگاه کنم

تو چشم کی پر بزنم

وقتی که شبها پرمیشن

از ضجحه های بی صدا

باید به کی پناه بریم

یا واسه کی دعا کنیم

وقتی که زندگی همش

رو شاخه ها پریدنه

بهم بگو دوست دارم

تا دل برات پر بزنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:28  توسط مهدی داودی  |